سلیمان پور

سلیمان پور

چهارشنبه, 04 شهریور 1394 ساعت 00:00

کرامات امام رضا (ع) به روايت اهل سنت

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
دوران پر برکت و همراه با کرامات و وقيعي که قبل و بعد از ولادت امام رضا (عليه السلام) از مدينه تا مرو و مدت امامت ايشان رخ داد، جملگي دلالت بر عظمت بي‌کران امام رضا (عليه السلام) دارد. روايت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنيدني و البته شگفت‌انگيز است. آنچه پيش روي داريد، گوشه‌اي از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثير به سزايي در نزديک کردن ديدگاه اهل سنت به ديدگاه شيعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زيارت قبور و ... دارد.
بزرگان اهل سنت با اعتراف به جايگاه والاي امام رضا (عليه السلام)، سخنان و اعتراف‌هاي شگفتي درباره ابعاد معنوي آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل مي‌کنيم.
۱) مجدالدين ابن اثير جَزَري (۶۰۶ق): «ابوالحسن علي بن موسي ... معروف به رضا...، مقام و منزلت ايشان

همانند پدرشان موسي بن جعفر است. امامت شيعه در زمان علي بن موسي به ايشان منتهي مي‌شد، فضايل وي قابل شمارش نيست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ايشان بفرست.[۱]
۲) محمد بن طلحه شافعي(۶۵۲ق): «سخن در اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي گذشت و ايشان علي الرضا سومين آنهاست. کسي که در شخصيت ايشان تأمل کند، در مي‌يابد که علي بن موسي وارث اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي است، و حکم مي‌کند که ايشان سومين علي است. ايمان و جايگاه و منزلت ايشان فراواني اصحاب ايشان، باعث شد تا مأمون وي را در امور حکومت شريک کند و ولايت عهدي را به ايشان بسپارد....[۲]
۳) عبدالله بن اسعد يافعي شافعي (۷۶۸ق): «وي امام جليل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن علي بن موسي الکاظم است . وي يکي از دوازده امام شيعيان است که اساس مذهب بر نظريات ايشان است. وي صاحب مناقب و فضايل است.[۳]
۴) ابن صبّاغ مالکي (۸۵۵ق) به نقل از بعضي از اهل علم : «علي بن موسي الرضا داري والاترين و وافرترين فضايل و کرامات و برخوردار از برترين اخلاق و صورت و سيرت است که از پدرانش به ارث برده است....[۴]
۵) عبدالله بن محمد عامر شبراوي شافعي (۱۱۷۲ق): «هشتمين امام علي بن موسي الرضاست که مناقب والا و صفات اوليا و کرامت نبوي وي قابل شمارش و توصيف نيست... .[۵]

۶) يوسف بن اسماعيل نبهاني (۱۳۵۰ق): «علي بن موسي از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بيت نبوي و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردي بود. وي جايگاه والايي دارد و نام وي شهره است و کرامات زيادي دارد... .[۶]
۷) شيخ ياسين بن ابراهيم سنهوتي شافعي: « امام علي بن موسي الرضا (رضي الله عنه) از بزرگان و از بهترين سلاله است و خداوند با خلق چنين فردي قدرت خود را به نمايش گذاشته. هيچ فردي علي بن موسي را نمي‌تواند درک کند. وي والا مقام و در فضايل شهره است و کرامات بسياري دارد ... .[۷]
۸) ابوالفوز محمد بن امين بغدادي سُوِيدي: «ايشان در مدينه به دنيا آمد و کرامات ايشان بسيار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ي که قلم از وصف تمامي آن عاجز است... .[۸]
۹) عباس بن علي بن نور الدين مکّي: «فضايل علي بن موسي هيچ حد و حصري نداشته... .[۹]

گوشه‌ي از کرامات امام رضا (عليه السلام)
▪ بشارت پيامبر به حميده
امام رضا به برکت سفارش پيغمبر و عنايت ايشان به دنيا آمدند. در نقل‌هاي اهل سنت چنين آمده: زماني که حميده مادر امام کاظم، کنيزي به نام نجمه را از بازار خريداري کرد، پيامبر را در خواب ديد که به ايشان فرمود: «اين کنيز را به فرزندت (امام کاظم) هديه کن؛ همانا از اين کنيز، فرزندي به دنيا خواهد آمد که بهترين اهل زمين است. حميده نيز چنين کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغيير داد.[۱۰]
▪ معجزه‌ي در دوران حمل
مادر بزرگوار ايشان مي‌فرميد: هنگام حاملگي، سنگيني حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداي تسبيح و تهليل و تقديس وي را مي‌شنيدم.[۱۱]
▪ مناجات امام در دوران طفوليت
مادر بزرگوار امام در ادامه مي‌فرمايد: زماني که ايشان به دنيا آمد، در حالي که دستانش را روي زمين گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان مي‌خورد، گويا مناجات خدا مي‌کرد. در اين حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنيئا لک کرامة ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند. در اين حال فرزند را به ايشان داد و ايشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت.[۱۲]

▪ هارون بر من چيره نمي‌شود
صفوان بن يحيي مي‌گويد: بعد از شهادت امام کاظم و امامت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) از توطئه دوباره هارون عليه امام رضا (عليه السلام) مي‌ترسيديم. موضوع را به امام گفتيم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام مي‌دهد، ولي کاري از پيش نمي‌برد.
صفوان مي‌گويد: يکي از معتمدين برايم نقل کرد: يحيي بن خالد برمکي به هارون الرشيد گفت: علي بن موسي ادعاي امامت مي‌کند (و با اين سخن قصد تحريک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام داديم، بس است. آيا مي‌خواهيم همه آنها را بکشيم؟![۱۳]
▪ محل دفن من و هارون يکي است
موسي بن عمران مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا را در مسجد مدينه، در حالي ديدم که هارون مشغول سخنراني بوده امام به من فرمود: روزي را خواهي ديد که من و هارون در يک جا به خاک سپرده مي‌شويم.[۱۴]
امام در مکه نيز به اين مهم اشاره مي‌کند. حمزه بن جعفر ارجاني مي‌گويد: هارون الرشيد از يک درب و علي بن موسي الرضا از در ديگر مسجد الحرام خارج شدند. در اين هنگام امام رضا (عليه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستيم، ولي ملاقاتمان نزديک است. اي طوس! همانا من و او را يک جا جمع مي‌کني.[۱۵]

▪ مأمون، امين را مي‌کشد
حسين بن ياسر مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امين) را خواهد کشت. از امام پرسيدم: يعني عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امين را خواهد کشت. طبق پيشگويي امام اين اتفاق افتاد.[۱۶]

▪ همسرت دوقلو مي‌زايد
بکر بن صالح مي‌گويد: نزد امام رضا (عليه السلام) رفتم و به وي گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شيعيان شماست ـ حامله است و از شما مي‌خواهم دعا کنيد تا خداوند فرزند پسري به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پيش خود گفتم: اسم يکي را محمد و ديگري را علي مي‌گذارم. در اين هنگام امام مرا فراخواند و بدون اينکه از من چيزي بپرسد، به من فرمود: اسم يکي را علي و ديگري را امّ عمرو بگذار. وقتي که به کوفه رسيدم، همسرم يک پسر و يک دختر به دنيا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معني امّ عمرو چيست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت.[۱۷]

▪ جعفر به زودي ثروتمند مي‌شود
حسين بن موسي مي‌گويد: عده‌ي از جوانان بني هاشم بوديم که نزد امام رضا نشسته بوديم که جعفر بن عمر علوي با شکل و قيافه فقيرانه بر ما گذشت. بعضي از ما با نگاه مسخره‌آميزي به حالت وي نگريستيم. امام رضا (عليه السلام) فرمود: به زودي مي‌بينيد زندگي وي تغيير کرده، اموالش زياد، خادمانش بسيار و ظاهرش آراسته شده است.

حسين بن موسي مي‌گويد: پس از گذشت يک ماه، والي مدينه عوض شد و او نزد ين والي مقام و منزلت خاصي پيدا کرد و زندگي‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغيير کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوي را احترام و براي وي دعا مي‌کرديم.[۱۸]

▪ خود را بري مرگ آماده کن!
حاکم نيشابوري به سند خودش از سعيد بن سعد نقل مي‌کند که روزي امام رضا (عليه السلام) به مردي نگهاي کرد و به او فرمود:
«يا عبدالله اوص بما تريد و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثة يام[۱۹]؛ ي بنده خدا! وصيت خود را بکن و خود را بري چيزي که گريزي از آن نيست (مرگ)، آماده کن. راوي مي‌گويد: آن مرد پس از سه روز از دنيا رفت.

▪ خواب ابوحبيب
حاکم نيشابوري به سند خود از ابوحبيب نقل مي‌کند: روزي رسول الله را در خواب ـ در منزلي که حجاج در آن اتراق مي‌کنند ـ ديدم، به ايشان سلام کردم. نزد ايشان ظرفي از خرمي مدينه ـ که خرمي صيحاني نام داشت ـ بود. ايشان به من هيجده خرما دادند و من خوردم. پس از پايدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو مي‌کردم دوباره از آن بخورم.

پس از بيست روز ابوالحسن علي بن موسي الرضا از مدينه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براي ديدار وي شتافتند. من نيز به آنجا رفتم و ديدم يشان در همان‌جايي که پيامبر را در خواب ديدم، نشسته است: در حالي که ظرفي پر از خرمهاي مدينه و خرمي صيحاني نزد او بود. به امام سلام کردم و يشان مرا نزد خود فراخواند و مشتي از خرما به همان مقداري که پيامبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ايشان عرض کردم: زيادتر خرما بدهيد. امام فرمود: اگر رسول الله زيادتر مي‌داد، من هم به تو زيادتر مي‌دادم.[۲۰]

▪ سقوط دولت برمکيان
مسافر مي‌گويد: در سرزمين مني نزد امام نشسته بوديم. ناگهان يحيي بن خالد برمکي، در حالي که صورتش پوشيده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اينها بيچارگاني هستند که نمي‌دانند در اين سال چه اتفاقي بري آنها رخ خواهد داد. مسافر مي‌گويد: در همان سال برمکيان سقوط کردند و پيشگويي امام محقق شد. مسافر در ادامه مي‌گويد: امام فرمودند: و از ين عجيب‌تر من و هارون هستيم که شبيه اين دو انگشت هستيم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معني سخن امام در مورد هارون را نفهميدم؛ تا اينکه امام رضا (عليه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد.[۲۱]

▪ وليتعهدي من پيدار نيست
مديني مي‌گويد: هنگامي که امام رضا (عليه السلام) در مجلس بيعت وليتعهدي با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت مي‌کردند، نگهاي به بعضي از اصحاب خود کردند و ديدند يکي از اصحابشان از اين جريان (ولايتعهدي امام) بسيار خرسند و خوشحال است. امام به وي اشاره کرد و او را نزد خود طلبيد و درگوشي فرمودند: قلب خود را به اين وليت‌عهدي مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالي نکن؛ چرا که اين امر باقي نمي‌ماند.[۲۲]

▪ توطئه‌گران رسوا مي‌شوند
زماني که مأمون، امام رضا (عليه السلام) را وليعهد و خليفه بعد از خود قرار داد، اطرافيان مأمون از کار خليفه ناراضي بودند و مي‌ترسيدند که خلافت از بني عباس خارج شود و به بني فاطمه بازگردد. لذا کينه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت بري ابراز ين نفرت و کينه بودند؛ تا اينکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خليفه مي‌شود و خادمان پرده را کنار مي‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدي به امام سلام نکند و به ايشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ين تصميم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصميم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند.
آنها همديگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنين نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وي سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در اين هنگام باد شديدي وزيد و پرده را از حد معمول خود نيز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نيز همين اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جايگاه ويژه‌ي دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند.[۲۳]

▪ رام شدن درندگان در برابر امام
قضيه زينب کذاب مورد اتفاق ناقلان شيعه و سني است و گوشه‌ي از عظمت و مقام والي امامت و وليت تکويني را به نميش مي‌گذارد. در نقل اين جريان اختلافاتي وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمي‌کند. اختلاف در اين است که يا اين جريان در دوران امام رضا (ع) رخ داده يا امام هادي(ع)؟
در خراسان زني به نام زينب ادعا مي‌کرد که علوي و از نسل فاطمه زهرا(س) است. اين خبر به امام رضا (عليه السلام) رسيد. امام آن زن را احضار کرد و علوي بودن وي را تاييد نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بي‌ادبي به امام گفت: تو نسب مرا زير سؤال بردي، من نيز نسب تو را زير سؤال مي‌برم. در آن دوران سلطان مکاني داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براي انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (عليه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: اين زن دروغگوست و بر علي و فاطمه دروغ مي‌بندد و از نسل اين دو نيست. اگر اين زن راست گفته و پاره تن فاطمه و علي باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در ميان درندگان بيندازيد. اگر راستگو باشد، درندگان به وي نزديک نمي‌شوند و اگر دروغگو باشد، وي را مي‌درند.
وقتي که زينب کذاب اين سخن را شنيد، پيش دستي کرد و به امام گفت: اگر راست مي‌گويي، خود تو داخل اين گودال شو. امام نيز بي‌هيچ سخني وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر اين جريان بودند. زماني که امام وارد گودال شد، گويا درندگان رام شدند و يک يک نزد امام آمدند و دم‌هاي خودشان را به نشانه تسليم در برابر امام به زمين گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسيدند. امام از آنجا بيرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بيندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وي را داخل گودال بيندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها اين زن در خراسان به زينب کذاب مشهور شد.[۲۴]
مسعودي معتقد است: اين قضيه براي امام هادي اتفاق افتاده است.[۲۵] با اين حال اين واقعه به تعبير اهل سنت، خبر مشهور نزد شيعه است.[۲۶] بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هيثمي اين قضيه را از بعضي حفاظ اهل سنت نقل کرده[۲۷] و ابو علي عمر بن يحيي علوي نيز اين جريان را قطعي دانسته و نقل آن از طريق اهل سنت را تاييد کرده است.[۲۸]
البته با توجه به بعضي قرائن ممکن است گفته شود اين جريان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (عليه السلام) و هم در زمان امام هادي۷) اتفاق افتاده است.

▪ پيشگويي چگونگي شهادت
زماني که مأمون به سبب بيماري نتوانست نماز عيد را بخواند، از امام رضا (عليه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالي که پيراهن کوتاه سفيد و عمامه سفيد پوشيده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در ميان راه با صداي بلند مي‌فرمود: «السلام علي ابوي آدم و نوح، السلام علي ابوي ابراهيم و اسماعيل، السلام علي ابوي محمد و علي، السلام علي عباد الله الصالحين. مردم به طرف امام هجوم مي‌آوردند و دست ايشان را مي‌بوسيدند و ازايشان تجليل مي‌کردند.
در اين هنگام به خليفه خبر رسيد که اگر اين وضعيت ادامه يابد، خلافت از دست تو خارج مي‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانيد و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبي مهم به هرثمة بن اعين ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بيت و در خدمت امام رضا (عليه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه مي‌گويد: روزي سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبيد و فرمود: اي هرثمه! مي‌خواهم تو را از مطلبي آگاه سازم که بايد نزد تو پنهان بماند و تا زماني که زنده هستم، آن را بري کسي فاش نکني، اگر فاش کني، من دشمن تو پيش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخني نگويم. امام فرمود: اي هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزديک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنيا خواهم رفت. خليفه مي‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشيد قرار دهد، اما خداوند نمي‌گذارد و زمين اجازه چنين کاري را نمي‌دهد و هر چه بکوشند تا زمين را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمي‌توانند و اين مطلب را بعد خواهي ديد.

اي هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهيز من براي دفن، مأمون را از اين مسائلي که گفتم، آگاه کن تا مرا بيشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسي بر من نماز نخواند؛ تا اين‌که عرب ناشناسي به سرعت از صحرا به طرف جنازه من آيد و در حالي که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله مي‌زند، بر جنازه من نماز مي‌خواند. شما نيز با او به نماز بايستيد و پس از نماز مرا در مکاني که مشخص کرده‌ام، دفن کنيد. اي هرثمه! واي بر تو که اين مطالب را قبل از وفاتم به کسي بگويي.
هرثمه مي‌گويد: مدتي نگذشت که تمامي اين جريانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خليفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنيا رفت. هرثمه مي‌گويد: طبق فرمايش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهيز جنازه‌ام اين مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، ديدم که وي در فراق امام رضا (عليه السلام) دستمال در دست دارد و گريه مي‌کند. به وي گفتم: اي خليفه! اجازه مي‌دهيد مطلبي را بگويم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام) رضا سرّي را در دوران حياتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامي که زنده است، براي کسي بازگو نکنم. آن گاه قضيه را براي مأمون تعريف کردم.
وقتي که مأمون از اين قضيه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهيز و آماده شود و همراه وي آماده خواندن نماز بر ايشان شديم. در اين هنگام فردي ناشناس با همان مشخصاتي که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هيچ کس صحبتي نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نيز با وي نماز خواندند. خليفه دستور داد که وي را شناسايي کنند و نزد وي بياورند، اما اثري از وي و شتر او نبود.
سپس خليفه دستور داد پشت قبر هارون الرشيد قبري حفر کنند. هرثمه به خليفه گفت: يا شما را به سخنان علي بن موسي الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: مي‌خواهم ببينم سخن وي راست است يا خير.
در اين هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گويا زمين از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ي که تعجب حاضران را برانگيخت. مأمون به صدق سخن علي بن موسي الرضا پي‌برد و به من گفت مکاني را که علي بن موسي الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وي نشان دادم و همين که خاک را کنار زديم، قبرهاي طبقه بندي شده و آماده را ديديم، با همان مشخصاتي که علي بن موسي الرضا فرموده بود.

زماني که مأمون اين وضعيت را ديد، بسيار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمين فرو رفت و آن مکان خشکيد. سپس امام را داخل قبر گذاشتيم و خاک روي آن ريختيم. بعد از اين جريان خليفه هميشه از چيزي که ديده و از من شنيده بود، با شگفتي ياد مي‌کرد و تأسف و حسرت مي‌خورد و هر گاه با وي خلوت مي‌کردم، از من تقاضا مي‌کرد تا قضيه را تعريف کنم و با تأسف مي‌گفت: )انا لله و انا اليه راجعون(.[۲۹]

● مشهد الرضا در کلام اهل سنت
ذهبي در مواضع متعدد از تأليفات خود درباره‌ي مشهد الرضا چنين اظهار نظر مي‌کند: «و لعلي بن موسي مشهدٌ بطوس يقصدونه بالزياره»[۳۰]، «و له مشهدٌٍ کبير بطوس يزار»[۳۱]، «و مشهد مقصودٌ بالزياره»[۳۲].
ابن عماد حنبلي دمشقي نيز مي‌گويد: «و له مشهدٌ کبير بطوس يزار.[۳۳]
برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (عليه السلام) نيز جالب و شگفت‌انگيز است؛ مانند بسيار زيارت کردن قبر امام رضااز سوي ابن حبان بستي (۳۵۴ق) و ابو علي ثقفي (۳۲۸ق) و تواضع و تضرعات بسيار ابوبکر بن خُزيمه (۳۱۱ق) که موجب شگفتي شاگردان وي شده بود.
۱) ابوبکر بن خزيمه (۳۱۱ق) و ابو علي ثقفي (۳۲۸ق): حاکم نيشابوري مي‌گويد:
«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسين بن عيسي يقول خرجنا مع امام اهل الحديث ابي بکر بن خزيمه و عديله ابو علي الثقفي مع جماعة من مشيخنا و هم اذ ذلک متوافرون الي زيارة قبر علي بن موسي الرضا بطوس، قال: فريت من تعظيمه (ابن خُزَيمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحيرنا؛[۳۴] حاکم مي‌گويد: از محمد بن مؤمل شنيدم: روزي با پيشوي اهل حديث ابوبکر بن خزيمه و ابو علي ثقفي و ديگر مشيخ خود به زيارت قبر علي بن موسي الرضا به طوس رفتيم؛ در حالي که آنها بسيار به زيارت قبر يشان مي‌رفتند. محمد بن مومل مي‌گويد: احترام و بزرگداشت و تواضع و گريه و زاري ابن خزيمه نزد قبر علي بن موسي همگي را شگفت‌زده کرده بود.
ابن خزيمه نزد اهل سنت جايگاه ويژه‌ي دارد؛ به گونه‌ي که از وي «شيخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقيه، بي‌نظير، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبير کرده‌اند و او در علم حديث و فقه و اتقان ضرب المثل است.[۳۵]

در مورد ابو علي ثقفي نيز ـ که از نوادگان حجاج بن يوسف است ـ تعابيري چون: «امام، محدث، فقيه، علامه، شيخ خراسان، مدرس فقه شافعي در خراسان، امام در اکثر علوم شرعي، حجت خدا بر خلق در دوران خودش»[۳۶] به کار رفته که نشان دهنده اهميت و جايگاه اين شخصيت نزد عامه است.
۲) ابن حبّان بُستي (۳۵۴ق): «علي بن موسي الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بيت و بني هاشم است. اگر از وي روايتي شود، واجب است حديثش معتبر شناخته شود.... . من به دفعات قبر يشان را زيارت کرده‌ام. زماني که در طوس بودم، هر مشکلي برايم رخ مي‌داد، قبر علي بن موسي الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زيارت مي‌کردم و براي برطرف شدن مشکلم دعا مي‌کردم و دعايم مستجاب و مشکلم حل مي‌شد. اين کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفي و اهل بيتش ـ که درود خدا بر او اهل بيتش باد ـ بميراند.[۳۷]
ابن حبان بستي نيز از اهل سنت جايگاه والايي دارد؛ به گونه‌ي که از وي به «امام، علامه، حافظ، شيخ خراسان، يکي از استوانه‌هاي علم در فقه و لغت و حديث، و از عقلي رجال» تعبير کرده‌اند.[۳۸]
اين جملات حاکي از نفوذ معنوي امام رضا (عليه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت ساليان از شهادت ايشان، قبر و بارگاه ملکوتي ايشان مورد توجه خاص و عام است و کساني چون ابن خزيمه و ابن حبان علاوه بر زيارت قبر امام رضا (عليه السلام) به ايشان متوسل مي‌شدند و براي رفع مشکلات مادي و معنوي خود به اين مکان مقدس پناه مي‌بردند.

● سخن پاياني
از مطالب ياد شده به دست مي‌آيد که نه تنها ساخت بنا بر قبور و زيارت و توسل، امري جايز و کاملاً مرسوم بوده، بلکه مورد تاييد قولي و عملي بزرگان اهل سنت از جمله ابن خزيمه و ابن حبان بستي و ... بوده و مکرر اين اعمال از آنها سر مي‌زده است و آنان از خوان گسترده کرامات آن امام همام نيز بهره‌مند مي‌شدند و اين امر اساساً به عنوان يک باور و فرهنگ صحيح در ميان مسلمين مطرح بوده و اين موارد بهترين گواه بر واهي بودن تفکرات و باورهاي سست حزب سياسي وهابيت است. از طرف ديگر، جايگاه اهل پيامبر(ص) و ميزان درخشندگي اين خاندان پاک را در ميان امت اسلامي به ويژه علماي اهل سنت آشکار مي‌سازد.

پي نوشت:
[۱] . تتمي جامع الاصول، ابن اثير جزري، مکتبي النجاريي، مکه، عربستان، چاپ دوم، ج۲، ص۷۱۵،۱۴۰۳ق.
[۲] . مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعي، مؤسسه البلاغ، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص۲۹۵، ۱۴۱۹ق.
[۳] . مرآة الجنان، يافعي، دارالکتب العلميي، بيروت لبنان، چاپ اول، ج۲، ص۱۰، ۱۴۱۷ق.
[۴] . الفصول المهمي، ابن صباغ مالکي، اعلمي، تهران، يران، ص۲۶۳.
[۵] . الاتحاف بحب الاشراف، شبراوي شافعي، دارالکتاب قم، يران، چاپ اول۱۴۲۳ق.
[۶] . جامع کرامات الاولياء، نبهاني، ص۳۱۱، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص۳۱۲و۳۱۳،۱۴۱۴ق.
[۷] . الانوار القدسيه، سنهوتي شافعي، ص۳۹، انتشارات السعادي، مصر.
[۸] . سبائک الذهب في معرفي قبائل العرب، ابوالفوز سؤيدي، المکتبه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، ص۳۳۴.
[۹] . نزهة الجليس، عباس بن نور الدين مکّي، قاهره، مصر، ج۲، ص۱۰۵.
[۱۰] . روضة الاحباب، عطاء الله بن فضل الله شيرازي، ص۴۳، استامبول، ترکيه؛ مفتاح النجاة في مناقب آل العبا، محمد خان بن رستم بدخشي، مخطوط، ص۱۷۶، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۶۴؛ تاريخ الاسلام و الرجال، شيخ عثمان سراج الدين حنفي، ص۳۶۹، مخطوط، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۴۸.
[۱۱] . روضة الاحباب، ج۴، ص۴۳؛ مفتاح المعارف، مولوي عبد الفتاح حنفي هندي، مخطوط، ص۷۹، بنقل از احقاق الحق، ج۱۲،ص۵۵۳.
[۱۲] . احقاق الحق، شهايد قاضي نور الله شوشتري، ج۱۲، ص۳۴۳، به نقل از محمد خواجه پارسي بخاري، فصل الخطاب.
[۱۳] . الفصول المهمي، ص۲۴۵؛ نور الابصار، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول۱۴۱۸ق، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۱؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.
[۱۴] . الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۲.
[۱۵] . نورالابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۵،۳۱۶.
[۱۶] . الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۹.
[۱۷] . الفصول المهمه، ص۲۴۶، نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، عراق، بي‌تا، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۳، الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۶.
[۱۸] . نور الابصار، ص۲۴۳؛ مفتاح النجاة، ص۷۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸.
[۱۹] . الصواعق المحرقه، ابن حجر هايثمي، دارالفکر، بيروت، لبنان، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۱؛ نتيج الافکار القدسيه، سيد مصطفي بن محمد العروس مصري، دمشق، سوريه، بي‌تا، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸؛ الانوار القدسيه، ص۳۹.
[۲۰] . الصواعق المحرقه، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ مفتاح النجاة، ص۳۷۶؛ وسيلة المال، ابن کثير حضرمي، مکتبه الظاهريه، دمشق، سوريه، بي‌تا، ص۲۱۲؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاوليا، ج۲، ص۳۱۱؛ نتيج الافکار القدسيه، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۶؛ وسيلة النجاة، محمد مبين هندي، الکهنو، هند، بي‌تا.
[۲۱] . الفصول المهمه، ص۲۴۵؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۲؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.
[۲۲] . الفصول المهمه، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاة، ص۱۷۸.
[۲۳] . نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولياء، ج۲، ص۳۱۲؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷؛ الفصول المهمه، ص۲۴۴ ـ ۲۴۵؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۳.
[۲۴] . لفرج بعد الشدي، قاضي ابو علي تنوخي، دارالصباعي المحمديي قاهره، مصر، چاپ اول ۱۳۷۵ق، ج۴، ۱۷۲ـ۱۷۳؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷.
[۲۵] . مروج الذهب، علي بن حسين مسعودي، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، ج۴، ص۸۶.
[۲۶] . الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۲.
[۲۷] . الصواعق المحرقه، ص۲۰۵.
[۲۸] . الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۳.
[۲۹] . الفصول المهمه، ص۲۶۱؛ نورالابصار، ص۲۴۴؛ مطالب السؤول، ص۳۰۰؛ الکواکب الدريه، شيخ عبد الرؤوف مناوي، الازهريي، مصر، بي‌تا، ج۱، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاة، ص۸۲؛ الانوار القدسيه، ص۳۹.
[۳۰] . سير اعلام النبلاء، موسسه الرساله ، بيروت، لبنان، چاپ يازدهم ۱۴۱۷ق، ج۹، ۳۹۳.
[۳۱] . العبر، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، ج۱، ص۲۶۶.
[۳۲] . تاريخ الاسلام، حوادث، ۲۰۱ تا۲۱۰، دارالکتاب العربي، بيروت، لبنان، چاپ اول ۱۴۲۰ق، ص۲۷۲.
[۳۳] . شذارت الذهب، دار بن کثير، دمشق، بيروت، چاپ اول ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۴.
[۳۴] . تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلاني، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۴ق، ج۷، ۳۳۹.
[۳۵] . سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبي، ج۱۴، ص۳۶۵و۳۷۷.
[۳۶] . سير اعلام النبلاء، ج۱۵، ص۲۸۰ـ۲۸۲.
[۳۷] . کتاب الثقات، ابن حبان بستي، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، ۱۳۹۳ق، ج۸، ص۴۷۵.
[۳۸] . سير اعلام النبلاء، ج۱۶، ص۹۲؛ النجوم الزاهره، ابن تغري، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ج۳، ص۳۴۲؛ الوافي بالوفيات، صفدي، جمعي از مستشرقين، بي‌تا، ۱۴۱۱ق، ج۲، ص۳۱۷؛ الطبقات الشافعيه، سبکي، دار احياء الکتب العربية، بيروت، لبنان، بي‌تا، ج۳، ص۱۳۱؛ الانساب، سمعاني، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول،۱۴۰۸ق، ج۲، ص۲۰۹.

چهارشنبه, 19 فروردين 1394 ساعت 00:00

حضرت فاطمه (س) در کلام نویسندگان اهل سنت

 

بيان احمد بن حنبل     
احمد بن حنبل امام و پيشواى فقه اهل سنت، در جزء سوم مسند خود، با اسناد خاص خويش از مالك بن انس نقل كرده است:
«شش ماه بود كه پيامبر اسلام، هر روز هنگامى كه به نماز صبح مى‏رفتند، از درب خانه‏ى فاطمه عبور مى‏كردند و مى‏فرمودند: «نماز! نماز! اى اهل‏بيت»... و آنگاه آيه‏ى «انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» را تلاوت مى‏فرمودند».

 

بيان توفيق ابوعلم     
استاد توفيق ابوعلم كه يكى از نويسندگان معاصر از پژوهشگران مصر است، كتابى تحت همين عنوان و نام زيباى «فاطمة الزهراء» نوشته است كه يكى از آثار توجه‏انگيز در اين زمينه است و خوشبختانه توسط جناب آقاى صادقى به فارسى نيز ترجمه شده است.
وى در اين كتاب مى‏نويسد: «فاطمه يكى از سازندگان تاريخ اسلام است. در عظمت شأن و رفعت مقام ارجمند او همين بس كه او تنها دختر بزرگوار پيامبر بزرگ (ص) و همسر امام على بن ابى‏طالب و مادر حسن و حسين (ع) است. در حقيقت او، آرام جان و سرور دل پيامبر خدا بود. زهرا، همان بانويى كه ميليونها آدمى را چشم و دل به سوى اوست و نام گرامى‏اش بر زبان ايشان است، بانويى كه پدرش او را «مام پدر خود» مى‏خواند. تاج كرامتى كه پدر بر تارك دختر خويش نهاد، مستوجب تكريم است». (1)

1 ـ فاطمه زهرا، ص 214.

 

بيان خطيب بغدادى     
خطيب بغدادى، احمد بن على مورخ و محقق قرن پنجم، در تاريخ معروف خود، «تاريخ بغداد او مدينة الاسلام» در قسمت شرح حال حسين بن معاذ، با سندهاى خاص خود از عائشه نقل مى‏كند كه از پيامبر اسلام (ص) نقل كرده است:
«هنگامى كه هنگامه‏ى روز محشر برپا مى‏گردد، ندا درمى‏دهند كه اى انبوه مردم! سرهاى خود را پايين‏تر بگيريد تا فاطمه، دختر پيامبر اسلام عبور كند» (1)
و در نقل ديگرى آورده است: ندادهنده‏اى در روز محشر ندا درمى‏دهد: چشمان خود را بپوشانيد تا فاطمه دختر محمد (ص) عبور كند. (2)

1 ـ الاسلام والشيعه محمود شهابى ج 1 ص 212.
2 ـ بخارى ج 2 ص 185. بيان مسلم در كتاب صحيح     

 

مسلم بن حجاج قشيرى (م 261 ه) يكى از ارباب صحاح شش‏گانه در صحيح معروف خود مى‏گويد: «فاطمه پاره‏ى تن پيامبر است. پيامبر را مى‏رنجاند كسى كه او را رنجانده باشد و پيامبر را خوشحال مى‏سازد كسى كه زهرا را خوشحال كرده باشد»

 

بيان ترمذى در كتاب صحيح     

 

ترمذى، يكى ديگر از ارباب سنن در صحيح خود در اين باره مى‏گويد: «از عايشه سؤال شد كدام يك از مردم، محبوب‏ترين افراد در نزد رسول خدا بودند؟ گفت: فاطمه، پرسيده شد: از مردان؟ گفت: همسرش على». (1)

1 ـ الاسلام والشيعة محمود شهابى.

 

بيان بخارى در كتاب صحيح     
بخارى، ابوعبداللَّه محمد بن اسماعيل در صحيح معروف خود، جزء پنجم، ص 17 باب فضائل صحابه (چاپ مكه به سال 1376) با سندهاى خاص خود نقل مى‏كند كه پيامبر اسلام فرمودند:
«فاطمه پاره‏ى تن من است. هر آن كس كه او را به غضب وادارد مرا خشمناك ساخته است».
بخارى در موارد متعددى از كتاب خود، از جمله در ج 3 ص 146 و در جزء چهارم ص 203 نقل مى‏كند كه پيامبر اسلام فرمود: فاطمه پاره‏ى تن من است، هر آن كس كه او را به غضب وادارد مرا ناخشنود كرده است».
و در جزء پنجم ص 20 مى‏گويد: «فاطمه بانوى زنان بهشتى است».

 

بيان حاكم نيشابورى صاحب مستدرك الصحيحين     

 

حاكم نيشابورى، صاحب «مستدرك» بر صحيحين در كتاب مشهور خود از عائشه نقل مى‏كند كه پيامبر اسلام در مرض رحلت خود به فاطمه فرمودند:
«دخترم! آيا نمى‏خواهى كه بانوى زنان امت اسلام و تمامى زنان جهان باشى؟»

 

بيان ابن داود صاحب سنن ابن‏داود     

 

ابوداود، سليمان بن طيالسى در سنن معروف خود مى‏گويد:
«على بن ابى‏طالب فرمودند: آيا نمى‏خواهى كه از خودم و از فاطمه دختر پيامبر اسلام بگويم؟
او با آنكه عزيزترين فرد در نزد پيامبر اسلام بود، در منزل من از فرط دستاس كشيدن (چرخاندن آسياب دستى) دستش زخمى شد، و از فرط حمل آب با كوزه شانه‏اش متألم گرديد، و از جارو كشيدن و نظافت خانه لباس‏هايش كهنه شد. شنيديم كه خدمتگزارانى پيش رسول خدا هستند. فاطمه به سراغ پدر رفت تا كمكى از او دريافت كند و يكى از ان خدمتگزاران را براى كمك در كارهاى خانه از پدر بخواهد. ولى وقتى كه به حضور پدر رسيده بود، با جوانانى در آنجا برخورد كرده و از فرط حجب و حيا خجالت كشيده بود درخواست خود را بازگو كند، و بدون ابراز مطلب بازگشته بود» (1)

1ـ سنن ابى‏داود، ج 2، ص 334.

 

بيان فخر رازى مفسر معروف اهل سنت     

فخر رازى صاحب تفسير فخر رازى، در تفسير آيه‏ى شريفه‏ى «كوثر»، وجوه متعددى را نقل كرده است. يكى از اين وجوه آن است كه مراد و هدف از «كوثر»، فرزندان پيامبر اسلام باشد.
وى مى‏گويد: شأن نزول اين آيه، در رد تعيير و شماتت دشمنان پيامبر اسلام بود. كه مى‏گفتند پيامبر «أبتر» (يعنى بدون فرزند و بى‏دنباله و مقطوع‏النسل) است. و هدف از اين آيه آن است كه خداوند متعال آنچنان نسل پربركت بر آن حضرت عنايت مى‏كند كه با گذشت زمان و سپرى شدن ايام و اعصار، همچنان باقى مى‏ماند. نگاه كن كه چه تعداد از خاندان اهل‏بيت، كشته شده‏اند، ولى باز جهان پر است از اولاد و فرزندان خاندان رسالت. ولى از بنى‏اميه با آن همه كثرت تعداد و نفرات، اكنون هيچ فردى كه قابل اعتنا و اهميت و توجه باشد وجود ندارد. ولى بر آنان (فرزندان و اعقاب رسول خدا) نگاه كن: شخصيتهايى از علما و دانشمندان بزرگ مانند باقر، صادق، كاظم، رضا... و امثال آنان، از خاندان رسالت، باقى مانده است».(1)

1ـ تفسير فخر رازى، ج 32، ص 144 چاپ مطيعه بهيه مصر.

 

بيان عباس محمود عقاد مصرى     
در هر ديانتى چهره‏اى از زن كامل و ارزنده وجود دارد كه معتقدان به آن ديانت در مقابل او تعظيم مى‏كنند و او را بسان آيتى از خدا در بين آفريدگانش از زن و مرد مى‏ستايند، وقتى در بين مسيحيان چهره حضرت مريم عذراء، مقدس است، در اسلام به ناچار مى‏بايست صورت فاطمه زهراء مقدس باشد(1) .

1ـ اهل البيت تأليف توفيق ابوعلم/ 128.

 

بيان دکتر على ابراهيم حسن     
زندگانى حضرت فاطمه صفحه‏ى برجسته‏اى از صفحات تاريخ را تشكيل داده است، در آن صفحه چهره‏هاى گوناگونى از بزرگى و عظمت را مشاهده مى‏كنيم، او همچون بلقيس يا كلئوپاترا نيست كه عظمت خود را از تخت بزرگ و ثروت كلان و زيبائى كم‏نظير خود داشته‏اند، و شهامتش در اعزام و رهبرى لشكرها و فرماندهى بر مردان است، بلكه ما در مقابل شخصيتى قرار گرفته‏ايم توانسته است هاله‏اى از حكمت و شكوه را بر پهنه‏ى گيتى بگستراند حكمتى كه به كتابها و فلاسفه و دانشمندان برنمى‏گردد، بلكه تجربه‏هائى است از روزگار مملو از دگرگونيها و پيش‏آمدهاى ناگهانى، شكوهى كه از فرمانروائى و ثروت برنخاسته بلكه از درون روح و اعماق جان او نشأت گرفته است... (1)

1ـ فاطمة الزهراء عليهاالسلام تأليف علامه دخيل/ 171.

چهارشنبه, 19 فروردين 1394 ساعت 00:00

DVD های ایام فاطمیه

 

بسمه تعالی

به اطلاع می رساند DVD های ایام فاطمیه از تاریخ 20 فروردین در کامپیوتر طوبی آماده عرضه می باشد.

آدرس : چهارراه شمس تبریزی - خ ثقه الاسلام شمالی روبروی اتو گالری اولدوز- کامپیوتر طوبی

 

دوشنبه, 04 اسفند 1393 ساعت 00:00

فضایل حضرت زینب (س)

زینب علیهاالسلام دختر على و زهرا علیهماالسلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با بركت ‏خویش، مشكلات و رنج‏هاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و... را تحمل كرد. این سختى‏ها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (1)

 

او را ام كلثوم كبرى، و صدیقه صغرى مى‏ نامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه او را «عقیله بنى هاشم‏» مى‏گفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود كه دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در كربلا، در ركاب ابا عبدالله الحسین علیه السلام شربت ‏شهادت نوشیدند. (2)

آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با كوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم كه گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.

زینت پدر

معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏كنند، ولى در جریان ولادت حضرت زینب علیهاالسلام والدین او این كار را به پیامبراسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند.

پیامبر صلى الله علیه وآله كه در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه على علیه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را كه به معناى «زینت پدر» است‏ براى این دختر انتخاب نمود. (3)

علم الهى

مهمترین امتیاز انسان نسبت ‏به سایر موجودات - حتى ملائكه - دانش و بینش اوست. « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكه فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقین. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العلیم الحكیم‏.»(4) ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آن‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گویید، اسامى این‏ها را به من خبر دهید. عرض كردند: تو منزهى. ما چیزى جز آن چه به ما تعلیم داده‏اى نمى‏دانیم؛ تو دانا و حكیمى

و برترین علم‏ها، علمى است كه مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضرعلیه السلام مى‏فرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (5) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم

زینب علیهاالسلام به شهادت امام سجاد علیه السلام داراى چنین علمى است، آن جا كه به عمه‏اش خطاب كرد و فرمود:« انت عالمه غیر معلمه وفهمه غیر مفهمه (6)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی

عبادت و بندگى

زینب علیهاالسلام به خوبى از قرآن آموخته بود، كه هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله كمال بندگى است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏» (7) ؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این كه عبادت كنند

او عبادت‏ها و نماز شب‏هاى پدر و مادر را از نزدیك دیده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسین علیه السلام در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیه الى غد لقد نصلى لربنا اللیله وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوه له وتلاوه كتابه وكثره الدعاء والاستغفار (8) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت‏ بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مى‏داند كه من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا كردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تكلیف نیست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.

   
 
   

حضرت زینب علیهاالسلام نیز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد علیه السلام فرمود:«ان عمتى زینب كانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الكوفه الى الشام وفى بعض منازل كانت تصلى من جلوس لشده الجوع والضعف (9)؛ عمه‏ام زینب در مسیر كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى‏نمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد

امام حسین علیه السلام كه خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابده‏اش مى‏فرمایدیا اختاه لا تنسینى فى نافله اللیل (10)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» این نشان از آن دارد كه این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حكمت و هدف آفرینش دست ‏یازیده است.

عفت و پاكدامنى

 

عفت و پاكدامنى، برازنده‏ ترین زینت زنان، و گران قیمت‏ ترین گوهر براى آنان است. زینب علیهاالسلام درس عفت را به خوبى در مكتب پدر آموخت، آن جا كه فرمود:«ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف یكاد العفیف ان یكون ملكا من الملائكه(11)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از كسى نیست كه قدرت دارد اما عفت مى‏ورزد،- یعنی قدرت انجام گناه را دارد ولی از آن دوری می کند- نزدیك است كه انسان عفیف فرشته‏اى از فرشتگان باشد

یحیى مازنى روایت كرده است :

(( مدتها در مدینه در خدمت حضرت على (ع) به سر بردم و خانه ام نزدیك خانه زینب (س) دختر امیرالمؤ منین (ع) بود. به خدا سوگند هیچ گاه چشمم به او نیفتاده صدایى از او به گوشم نرسید.

به هنگامى كه مى خواست به زیارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص) برود، شبانه از خانه بیرون مى رفت ، در حالى كه حسن (ع) در سمت راست او و حسین (ع) در سمت چپ او و امیرالمؤمنین (ع) پیش رویش راه مى رفتند.

هنگامى كه به قبر شریف رسول خدا (ص) نزدیك مى شد، حضرت على (ع) جلو مى رفت و نور چراغ را كم مى كرد. یك بار امام حسن (ع) از پدر بزرگوارش درباره این كار سؤ ال كرد، حضرت فرمود: مى ترسم كسى به خواهرت زینب نگاه كند. ))

زینب كبرى عفت ‏خویش را حتى در سخت‏ ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت ‏بر عفت ‏خویش پاى مى‏فشرد. مورخین نوشته‏اند: « وهى تستر وجهها بكفها، لان قناعها قد اخذ منها (12)؛ او صورت خود را با دستش مى‏پوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود

شاعر عرب به همین قضیه اشاره كرده و مى‏گوید:

ورثت زینب من امها

كل الذى جرى علیها وصار

زادت ابنه على امها

تهدى من دارها الى شر دار

تستر بالیمنى وجهها فان

اعوزها الستر تمد الیسار

«زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافه‏اى برداشت كه از خانه‏اش به بد ترین خانه حركت كرد (به اسارت رفت).

صورت را[در اسارت] با دست راست مى‏پوشاند و اگر نیاز می شد،از دست چپ هم بهره مى‏برد. »

و آن بانوى بزرگوار بود كه براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مى‏آورد كه « ا من العدل یا ابن الطلقاء تحذیرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبایا؟ قد هتكت ‏ستورهن و ابدیت وجوههن (13)؛ اى پسر آزاد شده‏هاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است كه زنان و كنیزكان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا صلى الله علیه وآله را به صورت اسیر به این سو و آن سو بكشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورت‏هاى آنان را آشكار ساختى

ولایت مدارى

قرآن بدون هیچ قید و شرطى در كنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر صلى الله علیه وآله و صاحبان امر، یعنى، ائمه اطهارعلیهم السلام مى‏دهد.« اطیعواالله واطیعواالرسول واولى الامرمنكم‏» (14)؛ «از خداوند و رسول و اولی الامر اطاعت كنید

زینب علیهاالسلام كه حضور هفت معصوم (15) را درك كرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداكارى در راه آن و) ... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحك الفداء ونفسى لنفسك الوقاء (16)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على علیه السلام فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب علیهاالسلام به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در كربلا به عرصه ظهور رساند.

از یك سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوه ومعدن الرساله وسید شباب اهل الجنه (17)؛ لكه ننگ كشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»

و همچنین در مجلس ابن زیاد (18)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.

از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت ‏بود؛ چه در دوران امام حسین علیه السلام و چه در دوران امام سجاد علیه السلام حتى در لحظه‏اى كه خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد علیه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اى یادگار گذشتگان ... خیمه‏ها را آتش زدند ما چه كنیم؟ فرمود:«علیكن بالفرار؛ فرار كنید.» (19)

از این مهمتر در چند مورد، زینب علیهاالسلام از جان امام سجاد علیه السلام دفاع كرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.

الف- در روز عاشورا؛ هنگامى كه امام حسین علیه السلام براى اتمام حجت، درخواست ‏یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین علیه السلام روانه میدان شد. زینب با سرعت ‏حركت كرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین علیه السلام به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مى‏گردد. (20)

ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمه‏ها شمر تصمیم گرفت امام سجاد علیه السلام را به شهادت برساند، ولى زینب علیهاالسلام فریاد زد: تا من زنده هستم نمى‏گذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مى‏خواهید او را بكشید، اول مرا بكشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام علیه السلام صرف نظر كرد. (21)

ج- زمانى كه ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد علیه السلام را صادر كرد، زینب علیهاالسلام آن حضرت را در آغوش كشید و با خشم فریاد زد: اى پسر زیاد! خون ریزى بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مى‏خواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش

ابن زیاد به زینب نگریست و گفت: شگفتا از این پیوند خویشاوندى، كه دوست دارد من او را با على بن الحسین بكشم. او را واگذارید.

البته ابن زیاد كوچكتر از آن است كه بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلكه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب علیهاالسلام جان فرزندان خویش را حفظ و آن‏ها را به میدان جنگ اعزام نمى‏كرد.

 

روحیه بخشى

در مسافرت‏ها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز براى انسان لازم است، روحیه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام كارهاى مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن كار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شكست نیز مواجه شود. یكى از بارزترین اوصاف زینب علیهاالسلام روحیه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن علیه السلام نقش مهمى را براى تسلاى بازماندگان ایفا كرد. پس از شهادت امام حسین علیه السلام و در طول دوران اسارت، این صفت نیكوى زینب بیشتر ظهور كرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودى قتلگاه تا كوچه‏هاى تنگ و تاریك كوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمكده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.

نه تنها زینب از دین یاورى كرد

به همت كاروان را رهبرى كرد

بــه دوران اســارت با یتیــمــان

نوازشـ‏ها به مهــر مــادرى كرد

او حتى تسلى بخش دل امام سجاد علیه السلام بود، آن جا كه مى‏گفت:«لا یجزعنك ما ترى، فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الى جدك وابیك وعمك (22)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مى‏بینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است

صبر

یكى از بارزترین اوصاف انسان‏هاى كامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیب‏هاى روزگار و تلخى‏هاى دوران است. قرآن كریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (23) و پاداش‏هاى فراوان آن‏ها را یادآورى نموده است. زینب علیهاالسلام از این جهت در اوج كمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مى‏خوانیم:« لقد عجبت من صبرك ملائكه السماء؛ ملائكه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى كربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، كه صبر از روى او خجل است.

خــدا در مكتـب صبـر على پرداخت زینب را

بــــــراى كربـــــــلا با شیــــــر زهرا ســــاخت زینب را

بســان لیله القدرى كه مخفى ماند قدر او

كسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را ...

سلام بر تو اى كسى كه صبر شد حقیر تو

نــــدیـــده بـــعـــد فاطــمــه جـــهـــان زنــى نـظیر تو

در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه كه آن ملعون با نیش زبانش نمك به زخم زینب مى‏پاشد و براى آزردن او مى‏گوید:«كیف رایت صنع الله باخیك واهل بیتك(24)؛ كار خدا را با برادر و خانواده‏ات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مى‏خواهد بگوید كه دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب علیهاالسلام در پاسخ درنگ نمى‏كند، با آرامشى كه از صبر و رضاى قلبى او حكایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(25) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یك زن اسیر در شگفت مى‏ماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ها متعجب مى‏شود و قدرت محاجه را از دست مى‏دهد.

    اى زینبى كه محنت عالم كشیـده‏اى

غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏اى؟

    یارب زنى و این همه استوارى و علو

چــون زینــب صبــور مگــر آفریـده‏اى؟

ایثار

یكى دیگر از صفات حسنه انسان‏هاى برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام على علیه السلام فرمود:«الایثار اعلى الایمان(26)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود:«الایثار اعلى الاحسان(27)؛ ایثار برترین احسان است

زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مى‏خرد و در تمام صحنه‏ها، دیگران را بر خود مقدم مى‏دارد.

او در ماجراى كربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمى‏كرد و آن را نیز به كودكان مى‏داد. در بین راه كوفه و شام، با این كه خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند كشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین علیه السلام مى‏فرماید:«انها كانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم كانوا یدفعون لكل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیله (28)؛ عمه‏ام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را كه به عنوان سهمیه و جیره مى‏دادند، بین بچه‏ها تقسیم مى‏كرد، چون در هر شبانه روز به هر یك از ما یك قرص نان مى‏دادند

او سختى‏ها و تازیانه‏ها را به جان خود مى‏خرید و نمى‏گذاشت‏ بر بازوى كودكان اصابت كند.

براى حفظ جان كودكانت در بر دشمن

به پیش تازیانه بازوى خود را سپر كردم

شجاعت و شهامت

از صفات بارز پروا پیشگان این است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان كوچك، حقیر و فاقد اثر مى‏باشد. امام على علیه السلام مى‏فرماید:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (29)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان كوچك مى‏باشد

سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب كه خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت ‏شده است، از شجاعت ‏حیدرى بهره ‏مند است. او به« لبوه الهاشمیه (30)؛ شیر زن هاشمى‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مى‏زند، توبیخشان مى‏كند، تحقیرشان مى‏كند، و از كسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه كشته فریاد مى‏زند كه آیا در میان شما یك مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشه‏اى مى‏نشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مى‏كند، او را «فاسق‏» و«فاجر» معرفى مى‏كند و مى‏گوید:

«الحمدلله الذى اكرمنا بنبیه محمد صلى الله علیه وآله وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویكذب الفاجر وهو غیرنا (31)؛ سپاس خداى را كه ما را با نبوت حضرت محمد صلى الله علیه وآله گرامى داشت، و از پلیدى‏ها پاك نمود. همانا فقط فاسق رسوا مى‏شود، و بدكار دروغ مى‏گوید، و او غیر ما مى‏باشد

و همچنین در مقابل یزید و دهن كجى‏ها و بد زبانى‏هاى او، شجاعت ‏حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مى‏گوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لاستصغر قدرك واستعظم تقریعك واستكبر توبیخك (32)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ كردن تو را بزرگ مى‏دانم

صداى زنده على به صوت دلپذیر تو

اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو

فصاحت و بلاغت

هر خطیبى بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتى، باید بارها تمرین عملى انجام دهد، همچنین در حین خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى كاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏اى فصیح و بلیغ ادا كند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند والا یاراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این كه فصیح و بلیغ بگوید.

زینب بدون آن كه دوره دیده و یا تمرین خطابه كرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با كسانى سخن مى‏گوید كه نه تنها با او هماهنگ نیستند بلكه حتى سنگ و خاكروبه بر سر او ریخته‏اند، با این حال صداى زینب بلند مى‏شود كه:«اى مردم كوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب علیهاالسلام چنان بود كه وجدان خفته مردم را بیدار كرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.

خزیم اسدى مى‏گوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را كه سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران ‏تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على علیه السلام سخن مى‏گفت.

و همو مى‏گوید: پیر مردى را در كنار خود دیدم كه بر اثر گریه محاسنش غرق اشك شده بود و مى‏گفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوان‏ها و زنان شما نیكوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است كه نه خوار مى‏گردد و نه شكست مى‏پذیرد. (33)

شیخ جعفر نقدى (ره ) مى نویسد:

(( مى گویم : و این حذلم بن كثیر (راوى این خبر) از فصحاء و سخنوران و نیكو گفتاران عرب است كه كه از فصاحت و زبان آورى و نیكو گفتارى و از بلاغت و رسایى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زینب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و كمال و علم و دانش و شجاعت ادبیه و دلاورى پسندیده آن مخدره ، حیرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى كه نتواسته او را (به كسى ) تشبیه و مانند نماید، مگر به پدرش سید و مهتر هر بلیغ و فصیحى .

پس (از این رو) گفته : (( كانها تفرع عن لسان امیرالمؤ منین )) ؛ یعنى گویا علیا حضرت زینب (س) (سخنانش را در كوفه ) از زبان امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، و هر كه درباره كربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسین (ع) كتابى نوشته ، این خطبه و سخنرانى را نقل نموده است .

و جاحظ در كتاب خود (( البیان و التبیین )) آن را از خزیمه الاسدى روایت نموده كه خزیمه گفته : (( زنان كوفه را در آن روز دیدم به پا ایستاده (بركشته شدگان در كربلا) ندبه و زارى و شیون مى نمودند، در حالى كه گریبان ها (شان را) مى دریدند.

جود و سخاوت زینب (س)

 

روزى میهمانى براى امیرالمؤ منین (ع) رسید. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آیا طعامى براى میهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرض نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زینب مى باشد.

زینب (س) بیدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى میهمان ببرید، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار یا پنج سال بیشتر نداشته این جود و كرم او باشد، دیگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟

زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنماید، و فرزندان از جان عزیزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنماید و از آنها بگذرد بایستى در نهایت جود بوده باشد.

نبوغ و استعداد حضرت زینب (س)

در تاریخ آمده كه روزى امیرمؤ منان (ع) در میان دو فرزند خردسالش عباس و زینب نشسته بود كه رو به عباس نموده فرمود: (( قل واحد )) بگو یك .

عباس آن را گفت .

سپس فرمود: (( قل اثنان )) بگو دو.

عباس در پاسخ گفت : (( استحیى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان )) ؛ شرم دارم با زبانى كه یكى گفته ام ، دو بگویم .

آن گاه امیرمؤ منان (ع) چشمان عباس (ع) را بوسه زد؛ چرا كه كلام این فرزند خردسال اشاره به وحدانیت خداى تعالى و توحید او مى كرد.

سپس رو به زینب (س) كرد، ولى زینب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح كرد و گفت : پدر! ما را دوست دارى ؟

امیرمؤ منان (ع) فرمود: آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.

زینب (س) با این مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسید: پدر! دو محبت - محبت خدا و محبت اولاد - در قلب مؤ من جا نمى گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما كن و محبت خالص را تقدیم خداوند.

على (ع) كه این درك ، و شناخت و استعداد را در این دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد. )) زینب (س) به دلیل همین نبوغ و استعداد و دیگر كمالاتى كه در وجودش بود، از احترام ویژه خانواده پدر برخوردار شد.

صدیقه صغرى

مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم كتاب شریف (( تنقیح المقال )) درباره سیدتنا زینب الكبرى (س) مى نویسد:

(( درباره سیدتنا زینب الكبرى مى گویم : زینب و چیست زینب و چه چیز تو را دانا گردانید (و از كجا درك نموده و دریافتى ) كه (شرافت و بزرگى و فضیلت و برترى ) زینب چیست ؟ (پس به طور اختصاص آن هم یك از هزار هزار آن است كه ) زینب عقیله یعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حمیده و خوى هاى پسندیده را دارا بود كه پس از مادرش ، صدیقه كبرى (س) كسى دارا نبوده است ، تا این كه حق و سزاوار است گفته شود:

او است صدیقه صغرى ، زینب را در حجاب و پوشش و عفت و پاكدامنى (از دیگران ) زیادت و افزونى است (و آن این است ) كه تن او را در زمان پدرش (امیرالمؤ منین ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسین ) كسى از مردان ندید تا روز (( طف )) (كربلا، و این كه زمین كربلا را طف مى نامند، براى آن است كه طف زمینى بلند و جانب و كنار را گویند، و زمین كربلا كنار فرات است ) و زینب (س) در صبر و شیكبایى (از مصایب و اندوه هاى بزرگ ) و ثبات و پایدارى و قیام و ایستادگى (در آشكار ساختن حق و درستى ) و قوت و نیروى ایمان و گرویدن (به عقاید و احكام دین مقدس ‍ اسلام ) و تقوا و پرهیزكارى و اطاعت و فرمانبرى (از آنچه خداى تعالى فرموده ) وحیده و یگانه بود (كه پس از مادرش علیا حضرت فاطمه (س) در دنیا چنین خاتونى كه داراى این صفات حمیده و خوى هاى پسندیده بى مانند باشد، سراغ ندارم.)

زینب (س) در فصاحت و آشكارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسایى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گویى از زبان (پدر بزرگوارش ) امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، چنان كه پوشیده نیست بر كسى كه در خطبه و سخنرانى او (در مجلس ابن زیاد در كوفه ، و مجلس یزید در شام ) از روى تحقیق و درستى فكر نموده و بیندیشد، و اگر ما (علما و بیان كننده اصول و فروع دین مقدس اسلام ) بگوییم : زینب (س) مانند امام (ع) داراى مقام عصمت بوده (از گناه بازداشته شده و هیچ گونه گناهى نكرده با این كه قدرت و توانایى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما امامیه همین است ) كسى را نمى رسد كه (گفتار ما را) انكار كند و نپذیرد.

اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و كربلا و پس از كربلا (در كوفه و شام ) آشنا باشد، چگونه چنین نباشد؟ و اگر چنین نبود هر آینه امام حسین (ع) مقدار و پاره اى از بار سنگین امامت و پیشوایى را روزگارى كه امام سجاد(ع) بیمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصایا و سفارشهاى خود را به او وصیت نمى كرد و امام سجاد (ع) او را در بیان احكام و آنچه كه از آثار و نشانه هاى ولایت و امامت است . نایبه به نیابت خاصه و جانشین خود نمى گرداند.

مفسر قرآن

فاضل گرامى سید نورالدین جزایرى در كتاب خود (( خصایص ‍ الزینبیه )) چنین نقل مى كند:

(( روزگارى كه امیرالمؤ منین (ع) در كوفه بود، زینب (س) در خانه اش مجلسى داشت كه براى زنها قرآن تفسیر و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى (( كهیعص)) را تفسیر مى نمود كه ناگاه امیرالمؤ منین (ع) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنیدم براى زن ها (( كهیعص)) را تفسیر مى نمایى ؟

زینب (س) گفت : آرى . امیرالمؤ منین (ع) فرمود: این رمز و نشانه اى است براى مصیبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص) روى مى آورد. پس از آن مصایب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس آن گاه زینب گریه كرد، گریه با صدا - صلوات الله علیها.

گفتن مسائل شرعى

 

شیخ صدوق ، محمد بن بابویه (ره ) مى گوید: حضرت زینب (س) نیابت خاصى از طرف امام حسین (ع) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه كرده از او مى پرسیدند، تا اینكه حضرت سجاد (ع) بهبود یافت .

شیخ طبرسى (ره ) گوید: حضرت زینب (س) روایات بسیارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س) روایت كرده است .

از عماد المحدثین روایت شده است كه : حضرت زینب (س) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و دیگر زنان روایت مى كرد و از جمله كسانى كه از او روایت كرده اند، ابن عباس و على بن الحسین (ع) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) و دیگرانند.

همچنین ابوالفرج گوید: زینب بانویى عقیله كه ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س) را در مورد فدك از قول او نقل كرده و مى گوید: عقیله ما، زینب دختر على (ع) به من گفت .

از ظاهر فرمایش فاضل دربندى و دیگر عالمان چنین به دست مى آید كه حضرت زینب كبرى (س) علم منایا و بلایا (خوابها و حوادث آینده ) را همچون بسیارى از یاران حضرت على (ع)، مانند میثم تمار و رشید هجرى و برخى دیگر مى دانسته و بلكه در ضمن اسرارى كه بیان كرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و دیگر زنان با فضیلت برتر دانسته است .

وى در ضمن فرمایش حضرت سجاد (ع) كه به آن حضرت فرموده بود: (( اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهمیده بدون آموزنده هستى . )) ، گوید: این فرمایش خود دلیل و حجت بر آن است كه زینب دختر حضرت امیرالمؤ منین (ع) محدثه بوده یعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد.

آینه تمام نماى مقام رسالت و امامت

محمد غالب شافعى ، یكى از نویسندگان مصرى گفته است :

(( یكى از بزرگترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر، كه داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمام نماى مقام رسالت و ولایت بوده ، حضرت سیده زینب ، دختر على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - است كه به نحو كامل او را تربیت كرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود، به حدى كه در فصاحت و بلاغت یكى از آیات بزرگ الهى گردید و در حلم و كرم و بینایى و بصیرت در تدبیر كارها در میان خاندان بنى هاشم و بلكه عرب مشهور شد و میان جمال و جلال و سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت جمع كرده بود.

آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهایى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزكارى معروف بود... )) 

ایراد خطبه در كودكى

از عجایب اینكه زینب (س) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س) را كه در مسجد النبى ، پیرامون فدك و رهبرى امام على (ع) ایراد كرد، حفظ نموده بود، براى آیندگان روایت مى كرد، با اینكه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسیار در سطح بالا دارد و این از عجایب روزگار است و دیگران آن خطبه را از زینب (س) نقل نموده اند.

تلاوت قرآن

روایت شده : كه روزى زینب (س) آیات قرآن را تلاوت مى كرد، حضرت على (ع) نزد او آمد، ضمن پرسشهایى ، با اشاره و كنایه ، گوشه هایى از مصایب زینب (س) را كه در آینده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانید.

زینب (س) عرض كرد: (( من قبلا این حوادث را كه برایم رخ مى دهد، از مادرم شنیده بودم )) .

شباهت زینب (س) به خدیجه

 

جالب اینكه شباهت حضرت زینب (س) به حضرت خدیجه (س) از امیرمؤ منان على (ع) نیز نقل شده است ، چنان كه در روایت آمده است :

وقتى كه اشعث بن قیس از حضرت زینب (س) خواستگارى كرد، حضرت على (ع) بسیار دگرگون و خشمگین شد، و با تندى به اشعث فرمود:

(( این جراءت را از كجا پیدا كرده اى كه زینب (س) را از من خواستگارى مى كنى ؟! زینب (س) شبیه خدیجه (س)، پروریده دامان عصمت است ، شیر از دامان عصمت خورده ، تو لیاقت همتایى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى كه جان على در دست او است ، اگر بار دیگر این موضوع را تكرار كنى ، با شمشیر جوابت را مى دهم ، تو كجا كه با یادگار حضرت زهرا (س) همسر و همسخن شوى ؟! ))

همچنین از پاره اى روایت فهمیده مى شود كه به خاطر شباهتى كه حضرت زینب (س) به خاله پیامبر (ص) به نام ام كلثوم داشت ، پیامبر(ص) كنیه او را (( ام كلثوم )) گذاشت .

شباهت زینب (س) به پدر بزرگوار خود

مرحوم سید نورالدین جزایرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زینب (س) به پدر بزرگوار خود چنین نوشته است :

غالبا كلیه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پیدا مى كند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س):

(( كانت مشیتها مشیه ابیها رسول الله و منطقها كمنطقه )) . و نیز حضرت زینب (س) كه (( منطقها كمنطق ابیها امیرالمؤ منین علیه السلام )) بود.

نسبت مردانگى به حضرت زینب (س)

روایت شیخ بزرگوار صدوق را در كتاب (( اكمال الدین )) و شیخ طوسى را در كتاب (( غیبت )) مورد مطالعه قرار دهید! این دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهیم روایت مى كنند كه گفت :

(( در سال 282 بر حكیمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت كرده از دین و آیین او پرسیدم و او نام امام خود را برده گفت : فلانى پسر حسن . به او عرض كردم : فدایت شوم ، آیا آن حضرت را به چشم خود دیده اید یا اینكه از روى اخبار و آثار مى گویید؟ گفت :

از روى روایتى كه از حضرت عسكرى (ع) به مادرش نوشته شده است . گفتم : آن مولود كجاست ؟ گفت : پنهان است . گفتم : پس شیعه چه كنند و نزد چه كسى مشكلات خویش را بازگو نمایند؟

گفت : به جده ، مادر حضرت عسكرى . گفتم : آیا به كسى اقتدا كنم كه زنى وصایت او را بر عهده دارد؟ گفت : به حسین بن على (ع) اقتدا كن كه در ظاهر به خواهرش زینب (س) وصیت كرد و هر گونه دانشى كه از حضرت سجاد (ع) بروز مى كرد، به حضرت زینب (س) نسبت داده مى شد تا بدین گونه جان حضرت سجاد (ع) محفوظ بماند...

زینب ، چشمه علم لدنى

در مقام علم و یقین ، چنان كه علم امام لدنى است ، نه كتابى و تحصیلى رشته علمى كه خداى عالم به قلب خاتم الانبیاء و دودمانش انداخت كه در قرآن مى فرماید: (( از نزد خود به او علم دادیم )) به على (ع) و حسن و حسین داد به زینب هم عنایت فرمود.

مجلله زینب (س) از همان ابتدایى كه خداوند او را آفرید، روح لطیفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اینها كوچك و بزرگ ندارند.

پى‏نوشت‏ها

1- شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعه، (تهران، دارالكتب الاسلامیه) ج‏3، ص‏46.

2- همان، ج‏3، ص‏210.

3- همان، ج‏3، ص‏39.

4- بقره/31- 32.

5- كهف/65.

6- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،1331 ه . ش) ج‏1، ص‏298.

7- ذاریات/56.

8- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج‏6، ص‏238.

9- ریاحین الشریعه، ج‏3، ص‏62.

10- همان، ص 61- 62.

11- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 466.

12- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص‏345.

13- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج‏45، ص‏134.

14- نساء/59.

15- پیامبراكرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .

16- الكوكب الدرى، ج‏1، ص‏196.

17- بحارالانوار، ج‏45، صص‏110- 111.

18- همان، ج‏45، ص‏133.

19- همان، ج‏45، ص‏58، ومعالى السبطین، ج‏2، ص‏88 .

20- بحارالانوار، ج‏45، ص‏46.

21- همان، ج‏45، ص‏61 .

22- همان، ج‏45، ص‏179.

23- مثل بقره/155 و . . .

24- بحارالانوار، ج‏45، صص‏115- 116.

25- همان، ص‏116.

26- میزان الحكمه، ج‏1، ص‏4.

27- همان.

28- ریاحین الشریعه، ج‏3، ص‏62.

29- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 182.

30- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .

31- بحارالانوار، ج‏45، صص‏154- ‏115.

32- همان، ص‏134.

33- همان، ج‏45، صص‏ 108 و110 .

جمعیّت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
-
یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی(ع) در پاسخ گفت: «علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون، فرعون، هامان و شدّاد
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود، بلافاصله پرسید:
ـ اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: «بپرسمرد که آخر جمعیّت ایستاده بود، پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی(ع) فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند؛ ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد و امام در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است؛ ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار
هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
-
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت ‌علی(ع) در پاسخ به آن مرد فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدّتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی(ع) در پاسخ به او فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند؛ ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجّب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیّت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیّت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیّت کرد و گفت: «علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، امّا ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.» مرد ساکت شد.
همهمه‌ای در میان مردم افتاد، چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجّب مردم گاهی به حضرت‌ علی(ع) و گاهی به تازه‌ واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی(ع) وارد مسجد شده بود و در میان جمعیّت نشسته بود، پرسید:
-
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(ع) فرمودند: «علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود؛ امّا علم هر چه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام(ع) در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند؛ ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است
سکوت، مجلس را فرا گرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که ... نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
ـ یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسّمی بر لب داشت، فرمود: «علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند؛ امّا علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود
نگاه‌های متعجّب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
-
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجّب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی(ع) مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبّر دارند، تا آنجا که گاه ادّعای خدایی می‌کنند؛ امّا صاحبان علم همواره فروتن و متواضعند.» فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیّت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام(ع) را شنیدند که می‌گفت: «اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم

منبع: کشکول بحرانی، ج 1، ص 27. به نقل از امام علیّ ‌بن ‌ابی‌ طالب(ع)، ص142.

 

دوشنبه, 21 مهر 1393 ساعت 00:00

صراط مستقیم حق ولایت علی بود

قسم بذات کبریا قسم به ختم انبیا
قسم بجان مرتضی قسم به خیره النسا
قسم بجان مجتبی سلیل پاک مصطفی
قسم به خون ناحق شهید  دشت کربلا
برون ز حد وصف ما جلالت علی بود
صراط مستقیم حق ولایت علی بود
قسم به شاه ماسوا امام زین العابدین
قسم به باقر العلوم سمیّ ختم مرسلین
قسم به علم صادق و موسس اساس دین
قسم به جان کاظم و قسم بر آن دل حزین
برون ز حد وصف ما جلالت علی بود
صراط مستقیم حق ولایت علی بود
امام هشتمین ما یه حضرت رضا قسم
جواد نور دیده اش تقی مقتدا قسم
نقی هادی و حسن ولی رهنما قسم
به حجت ابن عسکری امام ماسوا قسم
برون ز حد وصف ما جلالت علی بود
صراط مستقیم حق ولایت علی بود
قسم به عرش لم یزل قسم به لوح بر القلم
قسم به نور والضحی قسم به نون والقلم
قسم به کعبه و منا  قسم به حل و بر حرم
قسم به ارض و بر سما  قسم به نور و الظلم
برون ز حد وصف ما جلالت علی بود
صراط مستقیم حق ولایت علی بود
علیست حجت خدا وصی مصطفی علیست
بشأان اوست هل اتی مراد انما علی است
علی مروج نبی گواه قل کفی علیست
به جان خاتم رسل لی مرتضا علیست
برون ز حد وصف ما جلالت علی بود
صراط مستقیم حق ولایت علی بود

....

شاعر : مرحوم حسینی (سعدی زمان)

پنج شنبه, 10 مهر 1393 ساعت 00:00

فضایل و مناقب امام باقر(ع)

 

مناقب و فضایل امام باقر  (ع)
طبری در دلائل امامه می نویسد: ابوبصیر گوید: خدمت مولایم امام باقر (ع)  شرفیاب شده عرض کردم: آیا شما وارثان پیامبر خدا(ص) هستید؟ فرمود: آری . عرض کردم: آیا پیامبر خدا هم وارث پیامبران بود؛ نسبت به آنچه می دانستند و عمل می کردند؟ فرمود آری. عرض کردم آیا شما می توانید مرده را زنده کنید و کور و بیمار پیش را شفا دهید؟ فرمود با اجازه خداوند.  آنگاه امام باقر(ع) به من فرمود: ای ابا محمد نزدیک بیا
من نزدیک شدم حضرت دست مبارک را روی چشمانم مالید و چشمم باز شد و آفتاب و زمین و هر چه در منزل بود را دیدم. امام باقر (ع) فرمود: آیا دوست داری همین طور باشی و تو نیز همانند مردم بوده و در روز قیامت هر معامله ای که با آنها می شود با تو نیز همانگونه رفتار شود یا می خواهی مثل اول نابینا باشی و بدون زحمت وارد بهشت شوی؟ عرض کردم می خواهم مثل اول باشم. حضرت دست مبارکش را بر روی چشمانم مالید و به حالت اول برگشتم. باز در همان کتاب می خوانیم:  ابو عینیه گوید:  امام صادق (ع) می فرماید: شخص یکتاپرستی خدمت امام باقر(ع) آمد و از پدرش که ناصبی و فاسق بود به حضرتش شکایت کرد که او به هنگام مرگش همه اموالش را پنهان نموده است. امام باقر (ع) به او فرمود: آیا دوست داری پدرت را ببینی و از مکان اموالش بپرسی؟ گفت آری من نیازمند و فقیرم. امام باقر (ع) با دست مبارکش نامه ای نوشت و فرمود امشب به قبرستان بقیع برو و وقتی به وسط قبرستان رسیدی صدا می زنی یا درجان. آن مرد نامه را گرفت و رفت  و فرمایش امام را انجام داد. در این هنگام شخصی آمد و نامه را به او داد وقتی خواند گفت: اگر مایلی پدرت را ببینی از جایت حرکت نکن تا او را بیاورم زیرا او در «ضجتان» است. او رفت و دیری نگشت که  به همراه مرد سیاه چهره ای آمد که در گردن او ریسمان سیاهی بود که زبانش را بیرون آورده نفس می زد. آن شخص رو به من کرد و گفت این پدر توست؛ ولی شعله های آتش دوزخ، دود دوزخ و جرعه های آب سوزان آن،  قیافه او را دگرگون ساخته است. من از حال پدرم پرسیدم وی گفت: من دوستدار بنی امیه بودم و  تو دوستدار  اهل بیت به همین جهت از تو بیزار بودم و تو را از ثروتم محروم کرده بودم. من امروز پشیمانم، پس به باغم برو و زیر درخت زیتون را بکن و آن مال را که یکصد و پنجاه هزار است را بردار، پنجاه هزار آنرا به امام باقر (ع) بده و بقیه مال خودت. راوی گوید او طبق گفته پدرش را انجام داد و امام باقر(ع) با آن پول قرضی را پرداخت و با باقیمانده آن زمینی خرید و آنگاه فرمود به زودی آن مرده ای که به خاطر کوتاهی کردنش در محبت ما و ضایع کردن حق ما پشیمان گشته به جهت اینکه ما را خوشحال نموده سود خواهد برد.
ثقه الاسلام کلینی در کتاب شریف کافی می نویسد: حسن بن عباس بن حریش از امام جواد (ع) و آن حضرت از امام صادق (ع) نقل می کند که حضرتش فرمود: روزی پدر بزگوارش مشغول طواف بود مردیکه صورتش را با گوشه ای از عمامه پوشانده بود مقابلش ایستاد و طواف آن حضرت را قطع کرد تا این که پدرم را به اتاقی در کنار صفا برد و کسی را نیز نزد من فرستاد و ما سه نفر شدیم. او رو به من کرد و گفت: آفرین ای فرزند رسول خدا، آنگاه دست بر روی سر من گذاشت و گفت خداوند به تو خیر دهد ای امین خدا پس از پدرانت! سپس به پدرم گفت ای اباجعفر می خواهی تو برای من توضیح بده یا مایلی من برای تو شرح دهم. می خواهی شما بپرس یا من بپرسم. اگر بخواهی من تو را تصدیق نمایم و یا دوست داری شما تصدیق کن. پدرم فرمود: همه این ها را می خواهم. آن مرد گفت وقتی از تو سوال می کنم مبادا جوابی بدهی که حقیقت را پنهان کنی!
فرمود: چنین پاسخی را کسی گوید که در دلش دو علم باشد که هریک مخالف دیگری ولی خداوند امتناع دارد که دارای علمی باشد که مختلف و گوناگون است. گفت: پرسش من همین بود که اینک قسمتی از آن را توضیح دادی، بگو ببینم این علم و دانشی که در آن هیچگونه اختلافی نیست نزد کیست؟ فرمود: همه این علم نزد خداند متعال است ولی بخشی از آن را که مردم به آن نیازمندند نزد اوصیای الهی می باشد. امام صادق می فرماید: آن مرد گوشه عمامه اش را از صورتش برداشت و روی پا نشست و از شادی صورتش می درخشیدگفت: مقصود من همین بود و به همین جهت نزد شما آمده ام، شما عقیده دارید از علمی که در آن اختلاف نیست نزد اوصیای الهی است. آنها از چه راهی بر این علم آگاه می شوند؟
فرمود: همانگونه که رسول خدا  (ص) از آن آگاه می شد با این تفاوت که آنها نمی دیدند آنچه رسول خدا (ص)  میدید (فرشتگان) زیرا که او پیامبر  بود و اینها محدث (جانشینان پیامبر) هستند او به عنوان پیامبر وارد محضر ربوی می شد از خداوند متعال بدون واسطه وحی را می شنید در صورتی که اوصیای الهی بدون واسطه آن را نمی شنوند. گفت : راست گفتی ای فرزند رسول خدا! اینک سوال مشکلی دارم، بگو ببینم چرا این علم آن طور که برای پیامبر خدا ظاهر شده حالا ظاهر نمی شود؟ امام صادق  (ع) می فرماید: در این هنگام پدرم لبخندی زد و فرمود: خداوند هرگز کسی را از علم خود آگاه نمی سازد مگر اینکه او را به ایمان بیازماید. چنانچه خداوند به پیامبر خود دستور داد جز به اجازه او با مشرکان پیکار نکند و بر آزار آنها صبر نماید او به دستور خد چقدر پنهانی دعوت نمود تا این که دستور رسید:« آنچه ماموریت داری آشکارا بیان کن و از مشرکان روی گردان » . سوگند به خدا  اگر پیش از دستور خدا آشکارا دعوت می کرد در امان بود ولی او ملاحظه اطاعت خدا را می نمود و می ترسید که با امر خدا مخالفت بنماید و به همین جهت خودداری می نمود.
دوست دارم چشمان تو شاهد مهدی  (ع) این امت باشد تا ببینی که چگونه فرشتگان با شمشیرهای آل داود میان آسمان و زمین روح کفاره مرده را عذاب می کنند و ارواح مشابهان آنها را از زندگان را به آنها ملحق می نمایند. آنگاه آن شخص شمشیری را بیرون آورد و گفت : این از همان شمشیرهاست؟! پدرم فرمود: آری به آن خدایی که حضرت محمد  (ص) را برای بشریت برانگیخت. امام صادق  (ع) می فرماید: در این هنگام شخص گوشه عمامه را بر صورتش انداخت و فرمود من الیاس هستم من به آنچه که از شما سوال کردم آگاه بودم جز آنکه خواستم این حدیث نیرویی برای اصحاب باشد. حضرت حدیث را ادامه داده ... تا آنجا که فرمود آن شخص از جای خود برخاست و رفت و دیگر او را ندیدم.

پنج شنبه, 03 مهر 1393 ساعت 00:00

پنج درس ارزشمند از امام جواد(ع)

 

1-  در يكى از روزها كه حضرت جوادالائمّه عليه السلام وارد شهر مدينه منوّره گرديد، هنگام غذا در حضور جمعى از دوستان سفره طعام پهن كردند.
حضرت پس از آن كه غذا را تناول نمود، دست هاى خود را شست و سپس دست هاى خود را پيش از آن كه با حوله خشك نمايد، بر سر و صورت خويش كشيد و اين دعا را خواند:
((اللّهُمَّ اجْعَلْنى مِمَّنْ لا يَرْهَقُ وَجْهَهُ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ)).(1)
2-  يكى از دوستان و اصحاب حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام به نام ابوالحسن ، معمّر بن خلاّد حكايت كند:
روزى در خدمت آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى معمّر! بر اشتر خود سوار شو.
عرض كردم : كجا برويم ؟
فرمود: پيشنهادى كه داده شد انجام بده و سؤ ال نكن ، پس من سوار شدم ؛ و چون مقدارى از راه را پيموديم

به بيابانى رسيديم كه كنار آن يك درّه و تپّه اى وجود داشت .
حضرت فرمود: همين جا بِايست و حركت نكن تا من بازگردم و سپس حضرت رفت و پس از لحظاتى بازگشت .
عرض كردم : فدايت شوم ، كجا بودى ؟
امام عليه السلام فرمود: هم اينك به خراسان رفتم و پدرم ، حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام را كه مسموم و شهيد شده بود، دفن كردم و اكنون بازگشتم .(2)
3-  محمّد بن حمّاد مروزى حكايت كند:
روزى حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام در ضمن نامه اى به پدرم ، احمد چنين مرقوم فرمود:
هر موجود مخلوقى در اين جهان ، يك روزى وفات خواهد يافت ولى در اين باره ظلمى بر كسى نخواهد شد و ما اهل بيت رسالت در اين دنيا پراكنده خواهيم شد؛ و در شهرهاى مختلف هجرت خواهيم نمود.
و سپس در ادامه فرمايش خود افزود: هركس عاشق و دلباخته هر كه باشد، چنانچه در مسير او قدم بردارد و با او همگام باشد، همانا در روز محشر با او محشور مى گردد.
و به راستى كه قيامت منزل گاه ابدى و هميشگى تمامى افراد خواهد بود.(3)
4-  عمران بن محمّد اشعرى قمّى حكايت كند:
روزى نزد حضرت جوادالائمّه ، امام محمّد تقى عليه السلام شرفياب شدم ؛ و پس از آن كه مسائل خود را مطرح كردم و جواب گرفتم ، عرضه داشتم :
اى مولا و سرورم ! امّالحسن به شما سلام رساند و نيز درخواست يكى از پيراهن هاى تبرّك شده شما را نموده است تا به جاى كفن از آن استفاده نمايد؟
امام جواد عليه السلام فرمود: او از پيراهن من ، بى نياز شده است .
چون از نزد حضرت خارج شدم ، متحيّر بودم كه معناى كلام امام عليه السلام چيست ؟
تا آن كه پس از چند روزى متوجّه شدم ، امّالحسن سيزده يا چهارده روز قبل از سخن امام عليه السلام فوت كرده است .(4)
5-  يكى از اصحاب امام محمّد تقى عليه السلام گويد:
روزى در خدمت آن حضرت بودم ، كه سفره غذا پهن كردند؛ و غذا خورديم .
پس از آن كه سفره را جمع كردند، يكى از افراد مشغول جمع كردن غذاهاى ريخته شده در اطراف سفره ، گرديد.
امام جواد عليه السلام فرمود: چنانچه در بيابان سفره انداختيد، آنچه غذا در اطراف سفره ريخته شود - به هر اندازه اى كه باشد - رها كنيد - تا مورد استفاده جانوران قرار گيرد -.
ولى اگر در منزل ، در اطراف ظرف غذا و يا در اطراف سفره ، طعامى ريخته شود، تمام آنچه را كه ريخته شده است ، به هر مقدارى كه باشد، جمع نمائيد - كه مبادا زير دست و پا، نسبت به آن ها بى احترامى شود -.(5)

منبع : کتاب چهل داستان وچهل حدیث از امام جواد علیه السلام- آقای عبدالله صالحی

1-محاسن برقى : ص 426، ح 234.
2-الخرايج والجرايح ج 2، ص 666، ح 6.
3-اختيار معرفة الرّجال : ص 559، ح 257.
4-الخرايج والجرايح : ج 2، ص 667، ح 9.
5-مكارم الاخلاق : ص 132.

شنبه, 15 شهریور 1393 ساعت 00:00

مناظره امام رضا (ع) با یحیی بن ضحاک

عده ای از حضرت رضا علیه السلام خواهش کردند که در حضور مأمون در مناظره‌ای در مورد امامت شرکت کند. امام پذیرفت، مجلسی تشکیل شد و «یحیی بن ضحاک سمرقندی» برای بحث با او دعوت شد.

امام فرمود: بپرس!

او گفت: شما بپرسید ای پسر رسول خدا تا ما به سؤال شما افتخار کنیم.

امام فرمود:ای یحیی، نظر تو درباره کسی که ادعا می‌کند راستگوست ولی به راستگویان، نسبت دروغ‌گویی می‌دهد، چیست؟ آیا چنین کسی راستگو و پیرو دین حق است یا دروغگو؟

یحیی مدتی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت.

مأمون گفت: « چرا جواب نمی‌دهی؟»

یحیی گفت: « سؤالی از من کرد که نمی‌توانم پاسخ دهم.»

مأمون از حضرت رضا علیه السلام پرسید:« منظورتان از این سؤال چه بود؟»
امام فرمود:« من از یحیی با کنایه پرسیدم اگر ابوبکر راستگو بوده، پس راویان صادق و راستگو که گفته اند ابوبکر بر فراز منبر رسول خدا اعلام کرد: « شما مرا امیر خود قرار دادید ولی من بهتر از شما نیستم.» باید این سخن هم راست باشد و اگر این سخن ابوبکر راست است می گوییم امیر باید از رعیت بهتر باشد، پس ابوبکر امام نیست.

همچنین از قول ابوبکر نقل کرده اند که گفته است: « من شیطانی دارم که مرا وسوسه می کند و من گرفتار او هستم.» اگر ابوبکر راستگوست و این سخن هم راست است، پس نمی تواند امام باشد چون شیطان نمی تواند در امام تصرف کند و نیز از عمر نقل کرده اند که گفته است: « امامت ابوبکر یک کار ناگهانی و بدون مقدمه بود که خداوند ما را از شر آن حفظ کرد؛ پس هر کس این کار را تکرار کند، او را بکشید.»

اگر عمر راستگو بود پس امامت ابوبکر به نظر عمر هم صحیح نبوده و اگر دروغ گفته که خودش برای زعامت و رهبری مسلمین لیاقت ندارد.»

سخن حضرت که به اینجا رسید مأمون آن چنان عصبانی و ناراحت شد که بی مقدمه فریادی کشید که همه آن عده متفرق شدند.

سپس رو کرد به بنی هاشم و گفت: « مگر من نگفتم حضرت رضا(ع) را شروع کننده بحث قرار ندهید و بر علیه او جمع نشوید؟ اینها علمشان از علم رسول الله است.«

منابع:

بحارالانوار، ج 10، ص 348. ح 6.

از مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 404 - 405.

صفحه6 از59

درباره قاسمیه

هیئت زنجیرزنان و شاه حسین گویان محله شتربان در تاریخ 1346 به همت جوانان این محله تاسیس شده و تاکنون به فعالیت خود در زمینه های مذهبی ادامه می دهد

ادامه مطلب

اوقات شرعی